ورود بانوان مطلقا ممنوع(شد)

بیا2فقط بخند

سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 2:11  توسط آرمین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 13:20  توسط آرمین  | 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 1:10  توسط آرمین  | 

توام حتما بخون

رمزشم همون رمز مطلب خودت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 11:24  توسط آرمین  | 

همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش
باش....
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:8  توسط آرمین  | 

بخونش حتما

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:0  توسط آرمین  | 

سلام

خوبید خوشید سلامتید؟

آرمینم.اونایی که گفتین بی معرفتم همتون حق دارین

هم بی معرفتم هم نامرد که این کارو کردم

ولی از بی کسیو تنهایی این کارو کردم

چون متین بهام تقریبا قهر کرده بود

الانم مثله سگ پشیمونم هزار بارم ازش عذر خواهی کردم

تقریبا از دلش دراوردم

امیدوارم منو ببخشه

الان باهم خوبه خوبیم(قابل توجه اون آقایه تنهایی که به خانومه من پیشنهاده دوستی داده بود)

باره آخرت باشه از این قلطا کردی.فهمیدی؟

امیدوارم

خیلی دوستتون دارم

البته دخترا رو جای خواهری

فعلا بای 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 19:0  توسط آرمین  | 

روزت مبارك

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 0:19  توسط آرمین  | 

سلااااااااااااااااااااااااااام

خوفييييييييييييييييد؟؟؟؟؟؟

بسيار دلم تنگيده بود براتون.......

البته من متين ام...

اينو گفتم ك ي وقت دختر خانوماي محترم فكر نكنن من آرمينم و واسم عشوه بيان!!!هر چند آرمين ك ماله خودمه فقط....

هه هه....

ديگه آرمين بايد ببخشه بدون اجازش اومدم تو وبش (البته هر چند آرمين هر چي داره ماله منه و من هر چي دارم

 ماله خودمه)

راستي آرمين الان در حاله بچه داري كردنه!!!!!(فحش ام نده آرمين دوس داشتم بگم)

اگه اينجوري پيش بره من قول ميدم ميتونه ي مادره خوب شه و ي مهد كودك بزنه)!!!!!!!!!!!

آرمين ي مادر با مسئوليته!!(اينم تلافيه همون ك بهم گفتي بي مسئوليت)

تقصيره خودته دارم اينارو ميگم آرمين!ميخواستي ش داشته باشي ك منم سرم گرم شه نيام اينجاهمه چيو بگم!!!

چه خبر ديگه؟؟؟

واي نگفتم اينو باز پول تل اومد مامانم دوباره صداش در اومد!!!تقصيره توه ديگه!!!

هي ميگي متين دلم واست تنگ شده ز بزن

آخه تو چقدر عاشقمي!!!و چقدرم خسيسي ك نميري ش بگيري ز بزني!!!!

زنگم ميزني از تل دود بايد بلند شه تا قطع كنيم!!!!

بيچاره مامي جونم فكر ميكنه اين همه پول تل ماله حرف زدناي خودشه!!!اينو نگفتم...........

داشتيم بدبخت ميشديم آرمين..مامان ميخواست بره پيرينت بگيره ببينه با كي حرف زديم انقدر پول اومده..

منم ك مظلوم نشسته بودم ميگفتم مامان واقعا چيكار داريد ميكنيد با اين تل ك هوارتا پولش اومده!!!

چايي درست ميكني باهاش؟؟خونه رنگ ميكني ؟؟لباس ميشوري باهاش!!

واقعا چرا انقدر پول اومده؟؟؟!دختر دايي گرامم چون از ماجرا خبر داشت چشاشون ۵-۶ تا شده بود ..

ببينيد هر جا گير افتاديد فقط كافيه مظلوم بشينيد و ب كسي ك اين كارو كرده(يعني خودتون)در حضور حضار

 محترم چند فحش آبدار  بدبد ك كسي ب شما شك نكنه..امتحانش تضمينيه

بسوزه پدر عشق و عاشقي ك آدمو مجبور ميكنه ب خودش اونم جلوي جمع براي جلوگيري از لو رفتن بد و بيراه

 بگه!!!!!!!!

خب ديگه بسه ..ب قول آرمين اطلاعات عمومي تون رفت بالا چسبيد ب سقف(قربونش برم)

بريم ديگه..خوابمون مياد ..ما فردا كار و زندگي داريم مثل شما بيكار ك نيستم هي منو گرفتيد ب حرف!!

بايد فردا برم سر كار آرمين بچه داري كنه!!!هه هه!!!

با اجازه...باباي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 3:10  توسط آرمین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 21:56  توسط آرمین  | 

یه داستان جالب و آموزنده


می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید
 
و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.

كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.
 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟

مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..

پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..

پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:
 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.
 
 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.
 
به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:27  توسط آرمین  | 

یه روز بهم گفت میخوام باهات دوست باشم:

آخه میدونی من این جا خیلی تنهام ...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت : میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی ؟ من این جا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام

باشه بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی من این جا خیلی تنهام..

بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام

یه روز تو نامش نوشت : من این جا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی؟من این جا خیلی تنهام..

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :آره میدونم فکر خوبیه من هم خیلی تنهام

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت : من قراره این جا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من این جا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که نمیدونه من هنوز هم خیلی تنهام

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:40  توسط آرمین  | 

سلاااااااااااااام ب پسرا و دخترای خوف(مخصوصا پسرا!!!!!!!!!)شوخی کردم هو!!!!!!(منظورم شوهرم بودا از پسر!!!!!!)

خوبید؟؟؟ما ام خوبیم!!!

امشب شارژ نداشتم اس بازی کنم ب خاطر همین یواشکی اومدم نت!!!

کسی نفهمه ها!!خب؟؟(آفرین!!)

وای !!!!!آرمین ازت طلاق میگیرما؟؟؟؟!!!!!خوبه حالا ۳ بار پرسید زنم میشی؟؟؟منم گفتم نمیدونم ..از آخر گفت

بابا جوابمو  بده دیگه..منم گفتم آره میشم..نه مراسمی نه هیچی آرمین دیگه از خوشحالی یه یانکه من زن 

 شدم گفت پس حالا دیگه زنمی!!!!!!(البته نا گفته نمونه ک خودمم راضی بودما!!!)

آرمین بزنی زیرش ۳روز باهات قهر میکنما!!!!!!؟؟؟پسر خوبی باش بذار همه چی آروم باشه...

پس شارژ برام میگیری ۲ بار در روز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا خوش ب حاله متین!!!!!

چ شوهر خوبی داره و خودش بی خبره!!!!!!!!!!

راستی ی چیزی !!!!!!!!!!!!!!!

آرمین بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم ....

آرمین روز تولدم و اصلا یادش نبود!!!!!!این چ شوهریه واقعا!!!!!!

خیلی بدی!!!!دلمو شکستی برو حال شو ببر!!!!!!

با من نبودی برو حالشو ببر!!!!

عیب نداره حالا..من بخشیدم...

فقط میخواستم بگم ک چقدر ب فکره زن تی!!!!!!

بچه ها چرا میگین زوده ک ما ازدواج کردیم؟؟؟؟چرا مسخره مون میکنید !!!!!!!!گناه داریما !!!زندگی یه دو تا کبوتر

عاشق و خراب نکنید ...

خب؟؟؟؟؟؟؟

من ی خورده کار دارم تو نت نمیتونم زیاد بنویسم....

دوست دارم عشقم.

مواظب خودت باش.

شمام مواظب خودتون باشید

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 23:44  توسط آرمین  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااام دوستای باحال

خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟((آرمینما اشتباه نگیرید))

متین دروخ میگه من اصلا التماس نکردم ک بیا زنم شو من ی بار ی تعارفی زدم

گفتم اگر ی روزی بیام خواستگاری زنم میشی

گفت بله که میشم از خدامم باشه زن مرد خوش اخلاق خوش تیپ خوشمل و باحالی

مثل آقا آرمین بشم(تعریف از خود نباشه اینارو متین گفت اون شب)

دیگه منم دیدم اینجوریه قبول کردم که زنم بشه

البته ناگفته نماند خودمم خیلی دوستش دالما

همون شب عروسیمون نینی کوشولومون به وجود اومد الان حدودا ۴ ماهشه

البته تو دل مامانیشه هنوزا

این جمله ی کم غیر اخلاقی بود متین اگر بخونه مکشتم

اشتال نداله

بیخیال.

در ضمن اینم ک میگه پول بهش نمیدم باز دروخ میگه

روزی ۲بار واسش فقط شارژ میگیرم

با این حرفاش میخواد ذهنیت دوستای اینترنتیمو خراب کنه

ولی شما که میدونید من چقدر خوبم

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونستم که میدونید

خلاصه من وظیفم بود حقایق و به گوش شما برسونم

خب منم دیگه بلم

به قول خانومم کامی سوخت

خیلی دستون دارم(مخصوصا متین)

 

مواظب باشید

بای بای

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 1:31  توسط آرمین  | 

سلاااااااااااااااااااااااام ب همه ی دوستای با حالم...(چه دختر چه پسر )ببینید من چه دختر لارجی ام...(قابل توجه آقا آرمین)

خوبید؟؟؟؟؟

آقا آرمین خوبه؟؟؟؟؟؟

وای وای !!!!!!!!!!!!مردم چه روشون زیاده ب قرآن..

۵ ساعت میان ب آدم التماس میکنن میگن آقا بیا زنمون شو از آخر میگن زن نگیرید بدبختیه...

باشه باشه..

ب هم میرسیم آقا آرمین..

منم قهرم باهات...

یلدام قهره....

پس در نتیجه منو یلدا میریم خونه ی بابام ...

توام تنها بشین تو خونه ترک ای سقف و بشمر...

شبام نون و آب بخور..

وا۳ت خوبه ..

من رفتم...

اه اصرار نکن دیگه من نمیمونم باهات..

آستین مو ول کن دیگه....

پاره شد ..پول مگه میدی من برم لباس بخرم این ی دونه لباسم داری اونم پاره میکنی پاره میکنی؟؟؟

منو بگو ک ی ساله داره با ی پارچ دوغ باهات سر میکنم...

دارم یخ حوض میشکونم..

تو ی قوطی کبریت زندگی میکنم..

با ی پیرهن ی ساله دارم میسازم هی میدوزمش ...

کیفم از ۸ ناحیه پاره شده...

۵ سال ی بار بهم پول نمیدی ی کارت شارژ بخرم..

این چ زندگیه واقعا؟؟؟؟؟

ما رفتیم..الان یخم بود تا الان آب شده بود(جمله رو حال کن..)

یلدا مامان پاشو بریم (چ توهم بالاس !!یلدا ک هنوز ب دنیا نیومده!!!!)

ب هر حال ما رفتیم بچه ها شمام شاهد باشید...

بچه ها =عیب نداره خانومی جوونی کرده ی چیزی گفته ..

متین =نه اصرار نکنید دیگه

آرمین=نرووووو..طاقت دوری تو ندارم....نرووووووو

باشه حالا ب خاطره روی گل بچه ها میمونم....

دست آشتی آشتی..

خواهش میکنم خواهش میکنم بفرمایید تشویق نکنید..

دلمم نمیومد ک برما...

حالا دیگه چیکار کنیم..این بچه ام بابا میخواد دیدی بزرگ شد باید برم از تو جوب جمش کنم از این ب بعد..

راستی ی چیزی بگم من ۱۶ سالمه  الان ی ساله ازدواج کردیم ..زوده واقعا ازدواج الان؟؟؟؟؟؟؟؟

نه بابا خوبه دیگه..

نه؟؟؟بچه ها شاهد باشید من میخواستم همه داستان ازدواج مونو بگم ولی آرمین اومد کلی کتک ام زد گفت حق نداری چیزی بگی...

ما ام ک مطیع ..دیگه قبول کردیم...

همش تقصیره آرمینه ب خدا...

ب من فحش ندید لطفا... 

راستی من خیلی خیلی آرمین و دو۳ دارم....(نخند ا؟؟؟)

ببین چ بچه ی خوبی ام ابرازه علاقه ام کردم...

من دیگه برم ..کامی سوخت  ...

مواظب خودتون باشید (مخصوصا آرمین)

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 1:5  توسط آرمین  | 

سلام من آرمینم

میبینید خانوما چه بلایی سر آدم میارن!!!!

تو وب آدمم دست میبرن

یعنی تا این حددددددددددددددددددددد!!!!!!

پسرا خوب چشاتونو باز کنین عبرت بگیرین

که از این بلا ها سرتون نیاد

از ما گفتن بود

خب خوبید دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چطور مطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوش میزگله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید من یه مدت نبودما

نمی نستم بیام نت آخه

در ضمن همونطور که خانومی گفتن دیگه دخملا بدونن ما زن و بچه داریم

اسم نینیمم یلداست

قلبونش بلم

ولی خداییش خانومیمم خیلی دخمل خوفیه

((وای دخملا از حسودی قش کلدن))

خب شمام خوبید ولی من متاسفانه دیگه نمیتنم ابراز احساسات کنم نسبت به شما

خانومی برم خونه باهام قهل میتونه دیگه نمیزاره بوسش کنم

خوب من میلم دیگه

مواظب خودتون باشیدا نرید زن بگیلیدا این صد بار

فدای همگی البته جنس مذکرش که البته فکر کنم از این جنس کسی تو این وب نمیاد

دیگه زیاد حرفیدم

من رفتم بوس

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 12:52  توسط آرمین  | 

سلاااااااااااااااااام ب همگی ...

خوبین ؟؟؟؟خوبن؟؟؟خوبیم؟؟؟؟بله ما ام خوبیم ...(من و آرمین)!!!!!!!!!!!!!

با اجازه ی آقا آرمین همین اوله کاری  میخوام ی رازی و بگم ..

آقا اجازه هست ؟؟؟

خواهش میکنم اجازه ی ماام دسته شماس....

آرمین....

 

 

آرمین....

 

نگم یعنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

باشه نمیگم ..

 

نه میگم.............

 

هااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آخه میترسم  بگم بعد آرمین فردا طلاقم بده دیگه اونوقت جا و مکان ندارم خب که بخوابم...

 

 

گفتم دیگه..

 

آرمین....

 

 

آرمین......

 

 

 

آرمین زن گرفته......

 

دست بزنید......هوراااااااااااا..

اونم چه دختری !!!!!!!!!

ماشاا....

 

 

از هر انگشتش ی هنر میباره....

 

غذاشو نگو دیگه...فقط نیمرو بلده..اونم اگه نسوزونه....

مرسی مرسی ..

کادو هاتون پس کو؟؟؟؟؟؟

عیب نداره ایشاا... دفعه ی بعد....

شما چرا میخندی خانوم؟؟؟؟؟

خنده نداره ک!!!

 

آرمین رفته خونه ی بخت.....

خب؟؟؟؟حالا من کی ام ؟؟؟؟

من ی شخصیته تازه ام ک اضافه شدمب خونواده ی حسینی !!۱۱البته فعلا!!!!!!!!!!!!)

پس دخترا همه گوشاشونو تیز کنن بشنون ک آرمین دیگه زن داره .......

آره دیگه گفتیم واسش آستین مونو بزنیم بالا...ی کاری وا۳ این پسر بکنیم...

خب پس دخترای مجرد دوره آرمین و خط سبز بکشید..خب ؟؟؟؟

آفرین دخملای خوب!!!!!!!!!

فردا بنده امتحان ریاضی دارم ولی وا۳ اینکه آرمین و اذیت کنم اومدم ی کم وب شو ب هم بریزم ..

پروفایل ام بخونید..

چه خبر دیگه؟؟؟دوستاتون همه خوبن؟؟؟؟

من امشب ی چیزه باحال دیدم ولی از اون جایی ک همگی نا محریم نمیشه بگه ...

ههههههه...

تو کف ش بمونید....

ب جونه شما نباشه ب جونه خودم الان خوابم میاد وگرنه وا۳تون همه چیو میگفتم(قضیه ی زن گرفتن آرمین!!)

امشبم کلی اس بازی کردم ..الان دارم دیگه وا۳ خواب میمیرم ..

ایشاا... دوباره از حضوره بنده بهره مند میشید(البته اگه آرمین رمزه وب و عوض نکنه..)خلاصه اگه دیدید بنده

نیستم همش کاره آرمین خانه)....

مواظب خودتون و آرمین باشید....

شماره تماسم گذاشتیم.....

به به ...چه وبی شد!!!!!!!!

با اجازه........

بابای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 1:3  توسط آرمین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 18:57  توسط آرمین  | 

كلينيك كنكور


«مطالعه اين ژانر وحشت براي كليه معلماني كه از بيماريهاي قلب و اعصاب رنج مي برند مطلقا ممنوع مي باشد!!!»
زنگ اول: آزمايشگاه شيمي

طبق روال معمول پس از خواندن حمد و سوره و حلال خواهي از رفقا با گرفتن رخصت از حضرت عزرائيل در مواضع از پيش تعيين شده خود براي انجام آزمايش بي نهايت مصرف كوه آتشفشان قرار گرفته و بارمز « يا همگي اسيد شده يا سرانجام اسيد خواهيم ساخت » آمادگي خويش را جهت بازي در سريال دنباله دار « بچه ها مواظب باشيد » آقاي ايمني يعني جناب دبير آزمايشگاه شيمي اعلام نموديم. هنوز مدتي از حضور ما در آزمايشگاه نگذشته بود كه ناگهان احساس كرديم، هواپيماهاي آمريكايي به جاي آنكه بمبهاي خود را بر روي عراق خالي كنند، آزمايشگاه شيمي دبيرستان ما را با لابراتوارهاي تهيه بمبهاي شيميايي بغداد اشتباه گرفته و در صدد تخريب و انهدام آن بر آمده اند اما پس از آنكه سر و صداي فريادها و عربده هاي دانش آموزان و نصايح و وصاياي قبل از مرگ مسئول آزمايشگاه فروكش نمود، كم كم متوجه شديم كه اي دل غافل، پايگاه جهنمي مذكور، نه صحنه جنگ استالينگراد بوده و نه مورد تهاجم نيروهاي متفقين قرار گرفته بلكه طبق معمول وسايل غير استاندارد و سهل انگاري و بي دقتي دبير آزمايشگاه كه متأسفانه يا خوشبختانه يادش رفته بود عينكش را همراه خود بياورد باعث شده بود كه ما كماندوها و جانفداهاي خط مقدم جبهه آزمايش و تحقيق در راه اشاعه و تحقق آرمانها و ارزشهاي والاي شيميايي « پدر مندليف و خاله مادام كوري »، به جاي آنكه دي كرومات پتاسيم را ذوب نماييم، خود همچون سود سوز آور به سمت آزمايشگاه ابدي در حال تصعيد شدن قرار بگيريم!



زنگ دوم: فيزيك

ابتدا دبير فيزيك ضمن تبريك موفقيتهاي دانش آموزان ايراني در المپياد جهاني « دار قوز آباد » با صداي بلند و خروشان اعلام نمود كه قبولي در چنين ميادين بين المللي به هيچ وجه ربطي به هيجده نوزده ساعت درس خواندن، كلاس هاي خصوصي و تضميني و تقويتي رفتن و برنامه ريزي هاي پنج ساله اول و دوم نداشته، ندارد و نخواهد هم داشت! بلكه موفقيت در اين گونه مسابقات فقط و فقط مرهون سه چيز مي باشد و بس: توكل بر خدا. رضايت پدر و مادر و عينك هاي لنزي يا ترجيحا ته استكاني برچشم داشتن !! در ثاني، خداي نخواسته اين تفكر كثيف و آلوده نبايد به اذهان مغشوش و كله هاي پوك شما دانش آموزان بخت برگشته نظام « قبلا جديد، بعدا قديم » خطور نمايد كه بچه هاي المپيادي و نفرات برتر كنكور سراسري درس زياد مي خوانند و از فرط خر خواني كردن، ضغف و غش كرده و دكتر بالاي سرشان مي آيد. نخير! اصلا و ابدا، اين تهمتها و افتراها به ايشان نچسبيده و دروغ محض مي باشد، چرا كه آن فرهيختگان نيك سيرت با بهره وري از هوش سرشار، استعداد خدادادي و نبوغ كم نظير و محيرالعقولي كه به واسطه ارتباطات ذهني و تله پاتي هاي فركانسي با ارواح طيبه اجداد پدري و مادري خويش يعني « نيوتن و انيشتين» كسب نموده اند، مي توانند بدون صرف هزينه هاي سرسام آور و كمترين دغدغه خاطر به كليه افتخارات علمي نايل آمده و صد البته به همين بهانه با نگاهي گذرا به برنامه زندگي مدال آوران المپيادي و عكسيهاي كنكور سراسري با كمال تعجب و حيرت بدين نكات ارزشمند و جالب دست خواهيم يافت كه آنان در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز فقط يك ربع ساعت براي قبولي در آزمونهاي خود به خواندن كتابهاي « عموگاليله در زندان الكاتراس » و « ماجراهاي بابا نيوتن و سيب كرم زده » اهتمام ورزيده و بقيه اوقات روز را به اللي يللي كردن با رفقا، متراژ نمودن خيابانها و شمردن سنگفرشهاي بوستانها و پاركها و در نهايت پشت تلفن هاي عمومي كشيك دادن و كافه گلاسه و پيتزا صرف كردن، گذرانده تا آنجا كه به خاطر افراط در خوشگذرانيها و جواني كردنهاي بيش از اندازه اين عزيزان نابغه، روانپزشكان ناچار شده تا براي پيشگيري از ابتلا به انواع بيماريهاي روحي ــ رواني من جمله اسكيزوفرني، روان نژندي و روان پريشي به عنوان داروي مسكن، گوش كردن كنسرتهاي مجاز « گرگ ناقلا و خرگوش بلا » و تماشاي برنامه هاي مفرح، جذاب و برفكي صدا و سيما به مانند سيماي خرد سالان، ويدئو كليپهاي پندآموز « تنسي تاكسيدو هرگز معتاد نمي شود » و « خان جون ! من دلم زن مي خواد » و سريالهاي تا ابد دنباله دار « سالهاي دور از برنج و تربچه » ، « بزبز قندي! اسبت كجا مي بندي »، ماجراهاي شنگول هلمز و منگول پوآرو » ، « زي زي گولو متهم مي كند » و « بي بي سالار » را تجويز نمايند! و هزار البته براي اثبات گفته هاي بنده حقير نيز مي توانيد به مصاحبه هاي جور واجور اين بزرگواران با هفته نامه « پيك زجرش » كه با آن لبخندهاي نمكين و مليحشان قند را در دل ما معلمان آب مي كنند رجوع كرده تا بفهميد كه براي پيروزي بر غولهاي يخي و ديوهاي پوشالي به مثابه كنكور سراسري و المپيادهاي جهاني تنها عنصري كه از كوچكترين ارزش و اهميتي برخوردار نمي باشد.


همانا حربه وقت و عامل پشتكار و جديت بوده است. به گونه اي كه شعار هميشگي آنها در مقابله با مشكلات فقط در اين جمله كوتاه خلاصه مي گردد: زكي! وقت خاكه قند هم نيست چه برسد به اينكه طلا باشد؟! به هر تقدير پس از پايان يافتن هنرنمايي دبير فيزيك در كمدي كلاسيك « اسكادران چاخان » در حاليكه همگي روي به درگاه خداوند به خاطر آمرزش و مغفرت ارواح خبيثه و سرگردان « جناب نيوتن و دارو دسته اش » كه در طبقه هفتم جهنم به احتمال قريب به يقين تاكنون به افتخار هم سلولي شدن با جنايتكاران جنگي دنيا همچون هيتلر، موسوليني، ميلوسوويچ و چنگيزخان مغول نايل آمده اند، دعا و نيايش نموده و به عنوان حسن ختام زنگ دوم، پيش از اينكه بفهميم ارشميدس زن بود يا مرد با نوشتن يك كرور فرمول عتيقه و زير خاكي متقلق به كتب هشتصد سال قبل از ميلاد دايناسور صلاح را بر آن ديديم كه يادگيري فيزيك را به بعد از ساعات مدرسه در آموزشگاههاي علمي « آينده نازان » ، « منشور چالش » ، « خودكار چي » ، « راهيان پرورشگاه » و « بازندگان » محول كرده و بقيه انرژي و قواي بدني خود را براي زنگ بعدي ذخيره نماييم!!!

زنگ سوم: ادبيات فارسي

دبير ادبيات هنوز از گرد راه نرسيده با لبخند آكبند مدل ژكوندي درست به مانند مجري هاي تازه به ميكروفون رسيده تلويزيون، ششصد هفتصد بيت از اشعار حافظ، عطار، سعدي را براي ما بلغور نمود. سپس يك سير تمام به خاطر مراحل غير قانوني طلاق بيژن از منيژه، ضرورت تجديد فراش خسرو پس از مرگ شيرين و فوايد ازدواج موقت ليلي و مجنون آبغوره گرفته و به پدر بي فكر و خوش خيال اسفنديار فحشها و ناسزاهاي اصيل پارسي نثار نموديم كه چرا چشمهاي پسرش را « بيمه بدنه » نكرده بود تا در برابر رستم انحصار طلب ضد ضربه شود! سرانجام جناب استاد به نقش آفريني در سريال « آيينه عبرت » خاتمه داده و با نگاهي حاكي از درد و رنج و افسوس انگار كه شب اول قبر يادش افتاده باشد با آوايي بلند تهديد آميز از بر باد رفتن نسل جوان امروزي به سبب غوطه ور شدن در منجلاب فساد و تباهي سرايت كرده از غرب خيلي وحشي لب به گله و شكايت گشوده و بعد از سركوب بي رحمانه گروهكهاي رپ، وسپ، هوي متال، زومبي، اسپايدر و اسكارپيون به يكباره تمامي كاسه كوزه ها را بر سرلئوناردو دي كاپريوي معتاد، قمار باز و هرزه و جيمز كامرون پول پرست و خائن شكسته كه با غرق كردن كشتي تايتانيك در اقيانوس آرام علاوه بر آنكه آرامش و آسايش دريازيان محترم آن خطه آبي رنگ را بر هم زده و موجبات آلودگي زيست محيطي اقيانوس را نيز فراهم نموده اند بلكه دامن هنر برتر از گوهر پديد آمده را نيز لكه دار ساخته و از طريق جريحه دار نمودن حرمت عشق، قلوب عشاق واقعي همچون رومئو و ژوليت، ليلي و مجنون و خسرو و شيرين را به بازي گرفته تا آن جا كه شكسپير، گوته، ژول ورن، مولوي، فردوسي و رودكي از داخل قبر فرياد بر آورده اند: « آهاي نامرداي هاليوودي! اگر يك جو غيرت توي اون وجود كثيفتون پيدا نمي شه، لااقل جسد فتوژنيك جك از پشت خنجر زن يك لاقبا و جسد فتو مدل رز بي حياي سنت شكن نامزد قال گذار » را از اقيانوس آرام بيرون بياوريد تا مبادا كمال همنشيني با رفقاي ناباب در مرام كوسه ماهي ها، نهنگها و دلفينهاي اقيانوس نيز اثر كرده از فردا پس فردا « نامزدهاي دريايي » هم هوايي شده و به فكر اعمال ... خلاف عفت دريايي بيفتند! در پايان گفتمان نيز جناب دبير ادبيات پس از آن كه تز مبارزه با تهاجم فرهنگي غرب را ازدواج موقت در سي صد سالگي و ازدواج دائم در سن يك سالگي تشخيص داده و در بيان ضرورت به راه اندازي فوتبال دستي، روروك سواري و كشتي چوخه بانوان قلمفرسايي نموده و تأكيد ورزيدند، با اظهار تأسف از حذف زد هنگام تيم ملي فوتبال اميد زير نود سال در مسابقات جام حلبي آباد تاتارستان و ابراز انتقاد از سازمان صدا و سيما و به خاطر استفاده ابزاري از پفك نمكي « پيشي نشي »، كرم « كپك »، خمير دندان « جادوگر »، دسر زعفراني « خاله »، مايع ظرفشوئي « خلي » و غذاي كودك « بابانا » ضمن ارائه راهكارهاي مفيد و ضربتي براي حل بحران آب در سياره اورانوس، كاهش قيمت ماكاروني و لنگه كفش در حبشه و اعتصاب كاركنان صنايع معظم لواشك سازي در بوركينافاسو از سازمان سنجش آموزش كشور كه با اختراع و ابداع انواع و اقسام « كنكورهاي جوان مرگ كن و والدين دق كن » به شيوه و سبك و سياق « اعتراف نامه هاي عهد سقراط و شوكران »، روي بسياري از المپيادها و آزمونهاي تخصصي جنگلهاي آمازون، موزامبيك، جمهوري داغستان و صحراي گوبي را سفيد نموده اند، كمال تشكر تقدير، سپاس و همدلي را ابراز فرموده و همگي ما را به ايزدمنان و جهان آفرين سپردند و الخ !!!


فعلا همین بسه دیگه
بقیه زنگها رو بعدا میزارم
نظرم یادتون نره
شما نظر بدید هر چرتو پرتی به ذهنتون خطور کرد بگید
به من نه هااااااااااااااااا!!!!!!!!!
به مطلبم
قربونتون بلم
بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 17:34  توسط آرمین  | 

آیا میدانید قطر شاهرگ گردن ۶ میلیمتر میباشد
آیا میدانید ناخن انگشت میانی سریعتر از دیگر انگشتها رشد میکند
آیا میدانید نروژ سومین کشور صادر کننده نفت میباشد
آیا میدانید با برداشتن تخمدانها عمر بیمار بطور متوسط ۸ سال کمتر میشود
آیا میدانید اسکنر ۴۸ سال پیش اختراع شده است
آیا میدانید ۱۰۰ سال پیش پزشکان آمریکایی میگفتند زنانی که باهوش هستند باردار نمی شوند
آیا میدانید ستاره دریایی فاقد مغز میباشد
آیا میدانید سالانه ۵۰۰۰ کارگر در معادن چین جان خود را از دست میدهند
آیا میدانید مروارید درون سرکه ذوب میگردد
آیا میدانید ارزش مادی تمام عناصر بدن انسان کمتر از ۱۰۰۰ تومان است.
آیا میدانید ساعت اتمی ساخته اند که در ۴۰۰ میلیون سال یک ثانیه هم تغییر نمی کند
آیا میدانید بال زدن یک پروانه هم زمین را تکان میدهد
آیا میدانید ما مغزمان رو کنترل میکنیم یا مغزمان ما را؟
آیا میدانید ۲۰۰ میلیون موجود زنده روی زمین وجود دارد که انسان یکی از انها است
آیا میدانید یک قطره اب دارای ۱۰۰ میلیارد اتم است
آیا میدانید ایران به ۲۰ کشور تسلیهات نظامی صادر میکند
آیا میدانید ۸۰ ٪ موجودات دنیا را حشرات تشکیل داده اند
آیا میدانید تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است
آیا میدانید روباه همه چیز را خاکستری می بیند
آیا میدانید گربه قادر نیست مزه شیرین را تشخیص دهد
آیا میدانید یک گرم سم مار کبری می تواند ۱۵۰ نفر را بکشد
آیا میدانید حس چشایی نوعی پروانه بزرگ ۱۳ هزار بار دقیق تر از انسان است
آیا میدانید لاما شتر بدون کوهانی است که به هنگام عصبانیت بر صورت طرف مقابل تف می اندازد.
آیا میدانید قلب گنجشک ۱۰۰ بار در دقیقه می تپد. گنجشک ها روی زمین می پرند.
آیا میدانید فیل تنها حیوانی است که می تواند ایستادن روی سر و گردن را یاد بگیرد.
آیا میدانید یک موش کور ۱۴ سانتی می تواند در یک شب تونلی به طول ۹۱/۴ متر حفر کند.
آیا میدانید مرغ ها برای تخمگزاری احتیاجی به خروس ندارند. خروس فقط برای بارور کردن تخم است
آیا میدانید کرم های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ هزار برابر وزن خود غذا می خورند.
آیا میدانید دارکوب ها قادرند ۲۰ بار در ثانیه به تنه درخت ضربه بزنند
آیا میدانید زمان گردش سیاره عطارد بدور خود ۲ برابر زمان گردش آن بدور خورشید میباشد
آیا میدانید ۹۰ ٪ سم مارها از پروتئین تشکیل یافته است
آیا میدانید قلب میگو ها در سر آنها قرار دارد
آیا میدانید گونه ای از خرگوش قادر است ۱۲ ساعت پس از تولد جفت گیری کند
آیا میدانید سطح شهر مکزیک سالانه ۲۵ سانتیمتر نشست میکند
آیا میدانید موشهای صحرایی سالانه یک سوم ذخایر غذایی جهان را نابود میسازند
آیا میدانید بیشترین سرعت که انسان دست یافته ۴۰,۰۰۰ کیلومتربا سفینه آپالو ۱۰ است
آیا میدانید چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با ۱۳ کشور هم مرز است
آیا میدانید موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند
آیا میدانید کبد انسان در ۳۰۰ تا ۵۰۰ روز نو میشود، یعنی اینکه از سلولهای جدیدی برخوردار میشود
آیا میدانید درازترین دم به سوسمار آبهای شور تعلق دارد که درازای آن به ۳ متر میرسد
آیا میدانید قدمت خالکوبی به بیش از ۵۰۰۰ سال میرسد
آیا میدانید اغلب مارها دارای ۶ ردیف دندان میباشند
آیا میدانید شمپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند اما میمونها نمیتوانند
آیا میدانید قلب والها تنها ۹ بار در دقیقه میتپد
آیا میدانید درازترین جانور یک نوع کرم خاکی است که درازای آن به بیش ۵۵ متر میرسد
آیا میدانید اولین کلیسای ساخت بشر یعنی کلیسای پطرس مقدس در انطاکیه ترکیه میباشد
آیا میدانید تقریبا ۶۵ ٪ وزن انسان را اکسیژن تشکیل میدهد.
آیا میدانید رشد تعداد ماشینها در جهان ۳ برابر رشد جمعیت انسانهاست.
آیا میدانید وزیر دفاع اسراییل و ریس حزب کارگر آن ایرانی الاصل میباشند.
آیا میدانید ایران زمان شاه دارای ورزیده ترین خلبانان دنیا بود و تیم اکرو جتش حرف اول را در دنیا میزد
آیا میدانید بیشترین آمار طلاق در جهان متعلق به ایران است
آیا میدانید کوکا کولا در اصل سبز رنگ است
آیا میدانید اسم قاره ها با همان حرفی که آغاز میشود پایان میابد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 0:17  توسط آرمین  | 

سیندرلا

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد
. بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کار بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .
خلاصه الهی بمیرم برای ای دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی
مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ......
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟
روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند
مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......
سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته :
خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی
شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........
سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد .
زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی
که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره .
همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 11:18  توسط آرمین  | 

سلام دوستای باحال

خوبین؟
بلاخره ماه رمضان هم اومد و سحری خوردن و افطار و
سریال هاش که واقعا دست صدا و سیما درد نکنه
با این شاهکارهاش
یه سریالشم طنز نیست
همش غم و غصه و بیمارستان
و از همه بدتر اینکه اولیش که دیگه حال آدمو
تو افطار به هم میزنه((جراحت))
حتما دیدنم داره این سریال
بیخیال از این بحث بیایم بیرون
شما خوفید؟
روزه اید یا پیچوندین؟
من که الان دارم مینویسم روزه ام
اگه چرت و پرت مینویسم به خوبی خودتون
ببخشید دیگه
الان تقریبا 7 ساعته گذشته از سحر
ولی من فعلا نه گرسنه و نه تشنه ام
دعا میکنم این 7-8 ساعت باقیمونده ام همینطوری بگذره
البته ناگفته نماند تا الان خواب بودما که چیزی نفهمیدم
اگه راه داد بعد از ظهرم میخوابم تا افطار
خیلی حال میده
آخه خدا خودش گفته خواب شما در ماه رمضان
عبادته منم که عاشق عبادتم دیگه
خوب دیگه بسه هر چی دری وری نوشتم
مواظب خودتون باشین
فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 12:51  توسط آرمین  | 

آخرين مدل حالگيري!



لورا پس از دوماه، نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت مي كند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم كه دراين
مدت ده بار به توخيانت كرده ام !!! ومي دانم كه نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را
ببخش و عكسي كه به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همكاران ودوستانش مي خواهدكه عكسي ازنامزد،
برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عكس ها راكه كلي بودند
باعكس روبرت، نامزد بي وفايش، دريك پاكت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي
كند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عكس خودت راازميان
عكسهاي توي پاكت جداكن وبقيه رابه من برگردان.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 0:33  توسط آرمین  | 

چندتا لطیفه باحال

تست فيزيك كنكور : سرعت نور چه قدر است؟ 1- بد نيست 2- خوب است 3- الحمدالله 4- تو خوبي؟

*******************************************************

يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب.

*******************************************************

از يکي ميپرسن گشنگي سخت تره يا عاشقي ؟ ميگه از قديم گفتن گشنگي نکشيدي که عاشقي يادت بره ولي شما تا حالا تو خيابون دستشوئيت نگرفته که جفتش يادت بره؟؟

*******************************************************

یارو زنش رو می بره سونوگرافی ، بهش می گن : بچت پسره

یارو می گه : جدی ؟ ... تورو خدا بگو اسمش چیه ؟

********************************************************

طرف داشته با خره فوتبال بازي ميكرده.بهش ميگن چرا با خر بازي ميكني؟ ميگه همچينم خر نيست. 3 به 1 جلوئه!

**************************************************************

یه نفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟

طرف مي گه : نه

از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟

اون يکي هم مي گه نه

بعد یارو بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن !

**************************************************************

ترکه میره کلانتری میگه جناب سروان طوطی من گم شده… افسره میگه خوب

حالا ما چکار کنیم برات؟ ترکه میگه هیچی، فقط میخواستم بگم هر فحشی که به آخوندا میده نظر شخصی خودشه…. !

**************************************************************

مگسه توی سالگرد ازدواجش، همسرش رو بغل می‌کنه و بهش میگه: عزیزم، من تو رو با هیچ گهی عوض نمی‌کنم

**************************************************************

ترکه کارخانه عمامه سازی می زنه بعد از یک هفته پلمپش می کنند.بهش می

گن:تو کارت خوب بود جیکار کردی پلمپش کردند؟می رن تحقیق می کنند می بینند روی عمامه ها آرم نایک می زده

**************************************************************

تومراسم ختم بلندگو می گه: مرحوم وصیت کرده سیاه نپوشین. یارو داد میزنه: مرحوم غلط کرده! ما به احترامش می پوشیم!

**************************************************************

اصفهانیه آب معدنی می خره، به زنش می گه حاج خانم آب بریز توش، این خیلی غلیظه!

**************************************************************

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:39  توسط آرمین  | 

دوستم تعریف می*کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!


این*طوری تعریف می*کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.


وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می*بینم، نه از موتور ماشین سر در می*ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.


با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی*صدا بغل دستم وایساد. من هم بی*معطلی پریدم توش.


این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!


خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می*اومدم که ماشین یهو همون طور بی*صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی*تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می*رفت طرف دره.

تو لحظه*های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه*های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.


نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می*رفت، یه دست می*اومد و فرمون رو می*پیچوند.


از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
این قدر تند می*دویدم که هوا کم آورده بودم.


دویدم به سمت آبادی که نور ازش می*اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.



+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 2:13  توسط آرمین  | 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسري که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملاً از او نا امید شده بود از کسی که آنقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقاً موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش آمده بودن غیر از پسر.

 چشمهایش همیشه به دری بود که همه ازآن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت.

 تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی مثل آن غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت وآن وقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 1:49  توسط آرمین  | 

يك مرد پس از ۲ سال خدمت پي برد كه ترفيع نمي گيرد، انتقال نمي يابد، حقوقش افزايش نمي يابد، تشويق نمي شود. بنابراين او تصميم گرفت كه پيش مدير منابع انساني برود. مدير با لبخند او را دعوت به نشستن و شنيدن يك نصيحت كرد: «از تو به خاطر ۱ يا ۲ روز كاري كه تو واقعاً انجام مي دهي، تقدير نمي شود.»
مرد از شنيدن آن جمله شگفت زده شد اما مدير شروع به توضيح نمود.


مدير : يك سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضي مواقع ۳۶۶.
مدير: يك روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدير: تو چند ساعت در روز كار مي كني؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدير: بنابراين تو چه كسري از روز را كار مي كني؟
مرد: ۳/۱
مدير: خوبت باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز مي شود؟
مرد: ۱۲۲ روز.
مدير: آيا تو تعطيلات آخر هفته را كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: در يك سال چند روز تعطيلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز يكشنبه، برابر با ۱۰۴ روز.
مدير: متشكرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز كم كني، چند روز باقي مي ماند؟
مرد:۱۸ روز.
مدير: من به تو اجازه مي دهم كه در تا ۲ هفته در سال از مرخصي استعلاجي استفاده كني .حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز كم كني ، چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۴ روز.
مدير: آيا تو در روز جمهوري (يكي از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: آيا تو در روز استقلال (يكي ديگر از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۲ روز آقا.
مدير: آيا تو در روز اول سال به سر كار مي روي؟
مرد: نه آقا.
مدير :بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۱روز آقا.
مدير: آيا تو در روز كريسمس كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: هيچي آقا.يك مرد پس از ۲ سال خدمت پي برد كه ترفيع نمي گيرد، انتقال نمي يابد، حقوقش افزايش نمي يابد، تشويق نمي شود. بنابراين او تصميم گرفت كه پيش مدير منابع انساني برود. مدير با لبخند او را دعوت به نشستن و شنيدن يك نصيحت كرد: «از تو به خاطر ۱ يا ۲ روز كاري كه تو واقعاً انجام مي دهي، تقدير نمي شود.»
مرد از شنيدن آن جمله شگفت زده شد اما مدير شروع به توضيح نمود.


مدير : يك سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضي مواقع ۳۶۶.
مدير: يك روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدير: تو چند ساعت در روز كار مي كني؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدير: بنابراين تو چه كسري از روز را كار مي كني؟
مرد: ۳/۱
مدير: خوبت باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز مي شود؟
مرد: ۱۲۲ روز.
مدير: آيا تو تعطيلات آخر هفته را كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: در يك سال چند روز تعطيلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز يكشنبه، برابر با ۱۰۴ روز.
مدير: متشكرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز كم كني، چند روز باقي مي ماند؟
مرد:۱۸ روز.
مدير: من به تو اجازه مي دهم كه در تا ۲ هفته در سال از مرخصي استعلاجي استفاده كني .حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز كم كني ، چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۴ روز.
مدير: آيا تو در روز جمهوري (يكي از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: آيا تو در روز استقلال (يكي ديگر از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۲ روز آقا.
مدير: آيا تو در روز اول سال به سر كار مي روي؟
مرد: نه آقا.
مدير :بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: ۱روز آقا.
مدير: آيا تو در روز كريسمس كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: هيچي آقا.
مدير: پس تو چه ادعايي داري؟
مرد: !!!
نتيجه اخلاقي: هرگز از مديريت منابع انساني كمك نخواهيد.
مديريت منابع انساني = HR يعني High Risk = ريسك بالا

 


مدير: پس تو چه ادعايي داري؟
مرد: !!!
نتيجه اخلاقي: هرگز از مديريت منابع انساني كمك نخواهيد.
مديريت منابع انساني = HR يعني High Risk = ريسك بالا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:5  توسط آرمین  | 

کل کل شعرا!

 

شاعر زن می گه:
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید!
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را / شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

پاسخ شاعر مرد:
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشت / نشسته مداوم تو را در کمین!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1:15  توسط آرمین  | 

پرسپولیسی ها

 


سلام
سلام به همه
سلام به همه دوستان
سلام به همه دوستان پرسپوليسي
خوفين؟خوشين؟
تبريک به همه پرسپوليسي ها
به اين ميگن پرسپوليس واقعي
واقعا بازي قشنگي بود البته از اولم معلوم بود فولاد گستر تيمي نيست که قهرمان بشه
کاملا مشخص بود
ولي با اين حال اتفاقاي عجيبي که تو اين بازي افتاد بازي رو باحال کرد
به هر حال که پرسپوليس اين جام رو فتح کرد مبارکش باشه
نوش جووووووووووووووووووووووووووونش
اميدوارم تو جام باشگاه ها هم موفق بشه
دمشون گرررررررررررررررررررررررررررررررررررم

دم شما هم گرم قربونت برم بای

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 18:51  توسط آرمین  | 

دلیل قانع کننده

 


مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد.
BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.

کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می
رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد...

افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیل قانع‌کننده ای داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: "می‌دونی جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:16  توسط آرمین  |